❤خاطره های پرنســـس و آقای متشخــــص❤

یافتم !!

بعد مدت ها ....من اینجا ...

چقدر حرف اینجاست ...  توی این دو سال با خیلی ازین ها زندگی کردم ...

اما ... حرف ، مثل خیلی چیزای دیگه فقط حرفه ...

خیلی حرفارو نباید باور کرد ... مثل خیلی چیزا که اینجاست ....


شاید اینجا بازم بنویسم ... از دلم ... از روزام....


+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت 23:07 توسط آقای متشخص |  نظرات()



سیلامی مجدد

اهـــــــم 
 بعد از مدت ها اومدم بنویسممم آخه هرچی خواستم جلوی خودمو بگیرم نشد!
اول از همه بگم من آقای متشخص نیستم  پرنسسم  دزدکی اومدم تو پرفایل آقاهه 
آخه نمیدنم کی پروفایل منو حذف کرده !  تو میدونی آقای متشخص ؟! 

چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود... اصن وقتی میام اینجا کلی جون میگیرم... هر نوشته ای که اینجا هست بوی عشق میده...
اینجا حرمت داره، اینجا خیلی آرامش داره...

نمیدونم شروع کنم بنویسم یا نه...
دوس دارم اینجا همینجور با حرمت بمونه. نمیدونم اگه بیام بنویسم ... شاید از ارزشش کم بشه...
آخه من خیلی عوض شدم... خیلی بد شدم... همش عشقمو اذیت میکنم...
من دوسش دارم... دوست دارم  آقایی من 
ولی خیلی دختر بدی شدم 
از خودم بدم میاد وقتی اذیتت میکنم
متنفرم که بخوام دلتو بشکنم....
کاش بفهمی که من اینی که هستمو نمیخوام... کاش بفهمی که من از این من متنفرم که همش اذیتت میکنه...
کاش بفهمی دارم تلاش میکنم مثه قبل بشم...

همین الانم از دستم عصبانی هستی باز... چون که تا لنگ ظهر خوابیده بودم بعد بیدارم کردی بعد یکم پیشم بودی بعد رفتی بازی کزدی بعد من شاکی شدم که چرا بیدارم میکنی و میری دنبال کار خودت 
بعدش بحثمون شد... من آخه مگه چی گفتم که اینقد ازم عصبانی الان  نمیدونم چجوری آرومت کنم. اگه بخوام توضیح بدم دلیلامو عصبانی تر میشی. اگه حرف نزنم بازم عصبانی میشی که چرا نمیگی چرا هی بهونه میگیرم
خب بهونس دیگه... خودتم که میگی...
من حسود نیستم به اینکه بری پیش خانوادت باشی
ولی تو فک میکنی هستم... 
خب من هر حرفی بزنم تو دعوام میکنی 

آقایی من چیکار کنم 

این مامانم هر موقع حوصلش سر میره گیر میده به اون لواشکایی که تهران برام خریدیا!  امشب فک کنم تصمیم قطعی گرفت که دیگه بده بخورمش! هی میگم نمیخوام! ولی باز کار خودشو میکنه!
نمیفهمه اینا یادگاریه ...
فک کنم داره بازش میکنه 
2ساله نگهش داشتم خو . یعنی چی مادر من. چرا  آخههه 

کاش بیای اینجا و این پستو بخونی... کاش سر بزنی به اینجا و یادت بیاد چه روزای سختی رو با هم گذروندیم. به عشق هم گذروندیم...
کاش قدر خودمونو بدونیم ...



+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد 1392 ساعت 23:13 توسط آقای متشخص |  نظرات()



دنیای منی ...

از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی…

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر 1391 ساعت 21:55 توسط آقای متشخص |  نظرات()



درگیر رویای تو ام...

خیلی احساس گشنگی میکنم! تازه یه عالمم دسشویی دارم!
زیر پام مورچه ها دارن رژه میرن! اگه خونشونو پیدا کنم میرم ازشون تشکر میکنم که آشغالای روی فرش اتاقمو جمع میکنن!
مانتو شلوار مقنعه وجوراب و ساعتمو هنوز درنیاوردم! هنوزم سیاهی های دور چشممو که خیلی خنده دارم کرده پاک نکردم! من آدم نمیشم! درست موقعی که میدونم احتمال آبغوره گرفتن هست این ترکیبات مسخره رو میمالم به چشمام!
نشستم تو یه اتاقی که بوی دود همه جارو گرفته و از بازار شامم اوضاعش خراب تره!

آقایی ما از ما ناراحته! چون بی جنبه بازی در آوردیم باز منت کشیم کردیما ولی آقایی خیلی ناز داره! نازشم خریدار داره ها! جونمونم براش میدیم!
خلاصه که الان بهمون محل نمیده
ولی با همه ی این چیزا... آرومم... یه چیزی رو گم کرده بودم که امشب پیداش کردم... حالا آرومم و عاشق...
عاشق یه خریم که دوس دارم خفش کنم!


+ نوشته شده در یکشنبه 5 آذر 1391 ساعت 21:32 توسط پرنســـس |  نظرات()



همینو من میخوام

چه حس خوبیه این که تو هستی و

عاشق تر از خودم پیشم نشستی و

عادت میدی منو به مهربونیات

تا من نفس نفس دیونه شم برات

چه حس خوبیه این که تو با منی

که به روی من لبخند میزنی

این که به فکرمی به فکر من فقط

هرچی نگات کنم سیر نمیشم ازت

با تو به زندگیم دلخوشی اومده

خوشبختی منو چشمات رقم زده

چه حس خوبیه شیرینه لحظه ها.

شادم کنارتو همینو من میخوام

همینو من میخوام...

مراقبی یه وقت من بیقرار نشم

 سنگ صبورمی که غصه دار نشم

عادت میدی منو به مهربونیات 

تا من نفس نفس دیونه شم برات

چه حس خوبیه این که تو با منی

 که به روی من لبخند میزنی

...


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1391 ساعت 20:23 توسط پرنســـس |  نظرات()



حسودی...

دخـتـر: مـن حسـودیم مـیشه مـوقعی کـه دختـرا بهـت نگـاه میکـنن !
پســر:حســـودی نـــکن عزیـــزم
دختـــر: چــــــرا ؟!
پســر: چــون تــو چیـــزی داری کـه اونا نـدارن !
دختــر: چــی ؟
پســر: ♥ قلــــــبم ♥


+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت 19:48 توسط آقای متشخص |  نظرات()



این چه احساسیه....

0532Giture این چه احساسیه که من و تو مثل همیم

این چه احساسیه که من و تو مثل همیم
از همه دنیا جدا
نه زیادیم و نه کمیم
دارم حست میکنم
لحظه لحظه با منی
تو تموم لحظه هام تو هوا پر میزنی
دارم حست میکنم توی بیداری و خواب
دل واسه تو می زنه با یک دنیا تب و تاب
این چه احساسیه که بی تو آروم ندارم
حتی وقتی با منی باز تورو کم میارم

دارم حست میکنم
خیلی نزدیکی به من
خودتو نشون بده
عاشقونه حرف بزن

دارم حست میکنم مثل روزای قدیم
هنوزم کوچه ی عشقو من و تو خوب بلدیم
این چه احساسی که بی تو آروم ندارم
حتی وقتی با منی باز تورو کم میارم
این چه احساسیه که واسه من مقدسی
تا دلم تورو میخواد تو به دادم میرسی
دارم حست میکنم
لحظه لحظه با منی
تو تموم لحظه هام تو هوام پر میزنی
دارم حست میکنم توی بیداری و خواب
دل واسه تو میزنه با یک دنیا تب و تاب



+ نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1391 ساعت 20:38 توسط آقای متشخص |  نظرات()



عشق من...

عشق من... خیلی دوست دارم...
وقتی میری بیرونو آرایش نمیکنی... سادیگت.... اینا منو دیوونه میکنه... بدون آرایش خوشکل ترین دختر دنیایی...
وقتی که حرف میزنی باهام...لحن حرف زدنت ... بهم آرامش میده ، اینقدر قشنگ حرف میزنی که خیلی وقتا تلاش میکنم شبیه تو باشم...



+ نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1391 ساعت 12:57 توسط آقای متشخص |  نظرات()



إهممم

مرد غلط میکنه گریه کنه




+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1391 ساعت 21:43 توسط پرنســـس |  نظرات()



مرد هم گریه میکنه

کی گفته مرد گریه نمیکنه ، مرد هم گریه میکنه.... مرد هم دل داره
هر لحظه بخواد گریه میکنه
مث الان....


+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1391 ساعت 20:14 توسط آقای متشخص |  نظرات()



چرا...

من از دست همه باید بکشم....تو دیگه چرا باهام اینطوری میکنی ؟
چرا ؟

اینو نگفته بودی که بالاخره گفتی... دارم آزارت میدم...
باشه


+ نوشته شده در شنبه 20 آبان 1391 ساعت 00:24 توسط آقای متشخص |  نظرات()






I can hear his voice
Even when he is silent


I can see his eyes
Even when I close my eyes


I can smell his aroma
Even when he is not near me


I can feel his touch
Even when he is far away from me


It doesn’t matter whether
he is near me or far away from me


 he is always with me
Every moment and each second of my life
 



+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان 1391 ساعت 21:54 توسط پرنســـس |  نظرات()



مطلب رمز دار : 13تیر 91 (3)

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391 ساعت 15:36 توسط پرنســـس |  نظرات()



برای تو...

مرد من... دوستت دارم
به خاطر بزرگی ات...
به خاطر غرورت...
به خاطر پاکی ات...
و به خاطر همه ی خوبی هایی که در هیچ مرد دیگری پیدا نکردم...

سخت میگذرد، میدانم... اما سختی راه عشق شیرین است. مگر نه؟
مرد من... دنیا با همه ی بزرگی اش در برابر عشق ما هیچ است...
پرنسست به شانه های تو تکیه کرده است... مثل همیشه محکم بایست...
تا دنیا بفهمد که ...
                        ما مال هم هستیــــــــم...


+ نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391 ساعت 11:52 توسط پرنســـس |  نظرات()



مطلب رمز دار : 13تیر 91 (2)

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در شنبه 29 مهر 1391 ساعت 17:05 توسط پرنســـس |  نظرات()



مطلب رمز دار : تولدت مبارک...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1391 ساعت 23:00 توسط پرنســـس |  نظرات()



رفتی...

امروز رفتی...
   و باز هم این فاصله ی لعنتی ...


+ نمیدونم چرا این دوری خیلی سنگینه واسم !


+ نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1391 ساعت 21:22 توسط پرنســـس |  نظرات()



Do0o0oset daram...

nedmionam az koja begam...

man balad nistam ehsasamo begam...daram sayamo mikonam...amma aslan behem forsat nemidi...

hame chiz hal mishe , age yekam sabr koni....

tahammol kon , tamom mishe...tamom del khori hamon , yekam dige  tahamol kon , bemooon....

bekhoda kheyli doset daram....befahm...



+ نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391 ساعت 10:36 توسط آقای متشخص |  نظرات()



امشب

امشب را نمیدانم به خاطر داری یا نه...

همان شب پر از دلهره... گیج بودیم و .. منگ...
   شبیه آدم های مستی که دنیا را وارونه میبینند
ذهنمان پر از سوال...
      1 سال... کم نبود...!  کم نبود برای خفه کردن احساس و بریدن صدایش!
  حالا 1سال گذشته از شبی که غریبه ی آشنایت را شناختی...
1سال... چقدر کم است برای عشقی که قرار است ابدی باشد...




+ذهنم مشوشه،جمله های درهممو نمیتونم بهتر از این بگم... 


+ نوشته شده در جمعه 31 شهریور 1391 ساعت 23:52 توسط پرنســـس |  نظرات()



سه نقطه

26 شهرویور 1390 ساعت 00:17 بامداد

 

چقدر سخته کسی رو که دوستش داری نتونی بهش بگی که دوستش داری و چقدر بده که کسی تو رو دوست داشته باشه ولی نتونه بهت بگه

 

1 سال گذشت از لحظه ای که 1شماره ی غریبه ذهن تو رو به شدت درگیر کرد...

 

بغض تو گلومه رامین...

بغض اون دختر عاشقی که دیگه تحمل سکوت کردنو نداشت ...



+ نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1391 ساعت 01:20 توسط پرنســـس |  نظرات()



Eteraaf... ! :D

eshgham...

man asheghetam...kheyli doset daram....



+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 22:40 توسط آقای متشخص |  نظرات()



این از من! بدو اعترف کن توام!:دی

تو که میدونی دوست دارم!

منم که میدونم دوسم داری!

پس چرا اینقدر شورشو درآوردیم!!؟!

امشب خیلی خوب بود...

مرسی رامین...

من عوض میشم، خوذمو درست میکنم... میشم همون سنگ صبور...

دوست دارم ... مینویسم که اینجا که بمونه واسه همیشه...



+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 02:42 توسط پرنســـس |  نظرات()



اولین شب آرامش!

عشقم... 
اول از همه تبریک میگم بهت از ته قلب عاشقـــــــــــــــــــــــم 
همون رشته ای که میخواستــــــــی ... درسته که بازم از هم دوریم ولی عوضش بهترین جایی که مد نظرت بود قبولیدی و این از همه چی مهمتره
بلاخره تموم شد... بلاخره همه ی دلشوره ها و نگرانیا تموم شد... دیشب اولین شبی بود که بعد این همه مدت تو رو اینقدر خوشحال میدیدم... رامینم ، عشق من، دیدی خدا فراموشت نکرده ...
عشق من دیگه همه ی سختی ها تموم شد... 
همه چی میگذره.. روزگار داره بالا و پایین میشه و تنها چیزی که تغییر نکرده عشقمونه... 
هنوزم مثه روز اول دوست دارم... تا آخر عمرم عاشقت میمونم ... به دنیا ثابت میکنیم مال همیم...




+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 10:35 توسط پرنســـس |  نظرات()



امید زندگیم

دوستت دارم

همین و بس...!



+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور 1391 ساعت 18:46 توسط پرنســـس |  نظرات()



قسمت...

امروز توی حرم با روی سیاه داشتم دعا میکردم... با نا امیدی ....

همون موقع بهت اس دادم.. رامین کاش بیای.... یه آرزو مثه همه ی آرزوهایی که داشتیم...

مثه همه ی آرزوهامون که با خیالش یه دنیا خوش بودیم همیشه....

اسم بهت نرسید, آنتن نمیداد, اما حواسم نبود

سر ظهر توی صف نماز جماعت توی مسجد گوهر شاد؛ همون جایی که از امام زمان خواستم قسمت کنه بیای .. گوشیمو که عوض کردم دیدم کلی اس داده بودی!!

وقتی خوندم باورم نشد! رامین اصلا باورم نشد!

فردا مشهدم! کل 4شنبه شب حرمیم با هم...

... رامین... نمیدونم چی بگو که احساسمو بهت بفهمونم... وای اصلا احتیاجی نیس! تو ام حال منو داری... گفتی باورت نمیشه چجوری بلیط گیر اومد! باورش کن رامین... این چیزیه که بهش میگن قسمت...

این چیزیه که بهش میگن ایمان...

امام رضا ... اون بود که طلبید... اون بود که رومو زمین ننداخت... وقتی که با نا امیدی داشتم دعا میکردم... وقتی که فکر میکردم آخه وقتی آدم باور نداره ازش خواستن چه فایده ای داره...

من دیگه هیچ باوری نداشتم... هیچ ایمانی...

ولی امروز ... امروز باز جوونه های امید تو قلبم جون گرفت!

باورم نمیشه... هنوزم باورم نمیشه...

خدا جون... یا امام رضا... یا امام زمان... ازتون ممنونم... ممنون که بهم توجه کردید... ممنون که دست خالی بر نمیگردم...

 

+ درضمن پست قبلیتو ندیده میگیرم!

 

دوست دارم عشق همیشگی من...

 



+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور 1391 ساعت 20:18 توسط پرنســـس |  نظرات()



خودخواه...

امشب بهم گفت خودخواه...

نه میگه چرا اینو گفت ، نه میذاره بفهمم.... خودم یه حدسایی میزنم اما اگه حدسم درست باشه باید بگم که من هروقت اومدم جلو تو پس زدی...همین امشب...


الان عشقم تو سبزوار ، کنار خانوادشه...داره میره مشهد...

بدون که دوست دارم...



+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1391 ساعت 01:10 توسط آقای متشخص |  نظرات()



مطلب رمز دار : عشق از نگاه ما:D

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در جمعه 3 شهریور 1391 ساعت 10:13 توسط پرنســـس |  نظرات()



چه حس خوبی ...

چه حس خوبیه که دارم...

هرجا میرم وقتی تو میای تو ذهنم آروم میشم... همه جا خودمو با تو تصور میکنم....

عشق من...



+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1391 ساعت 14:00 توسط آقای متشخص |  نظرات()



من تو را دارم...

حساس تر از آنچه ام که میبینی... و گاهی ضعیف تر از آنچه که با خیالی آسوده برش تکیه کرده ای...

نمیتوانم حرف بزنم... نمیتوانم گوله ی نمکی باشم و سرگرمت کنم... نمیتوانم احساسم را بیان کنم... نمیتوانم خیلی کارهای دیگری که خیلی های دیگری میکنند را انجام دهم!

تنها میتوانم همه ی عشقم را با تمام بی تابیم نشانت دهم... و تو آن را حس میکنی بی آنکه بفهمی چگونه به قلبت منتقل شد...

من با تمام هیچی ام احساسی دارم که جای همه چیز را گرفته...

من با تمام هیچی ام تو را دارم ...

 

 



+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1391 ساعت 18:11 توسط پرنســـس |  نظرات()



مخاطبش عامه!

آهای شمایی که داری ما رو نفرین میکنی! آهای تویی که قیافه ی حق به جانب گرفتی!

ببین من عشقی رو که به دست آوردم ساده از دست نمیدم!!

ببین! گوش کن! به حرف تو بارون نمیباره!

بازم گوش کن! من با رامین خوشبخت ترین زوج دنیا میشیم و تو هم هیچ کاری نمیتونی بکنی!!

پس بهتره این مسخره بازیتو تموم کنی!

رامین مال منه!

از همون اولشم حقیقت جلوی چشمات بود! فقط تو نخواستی ببینی!! کسی که خودشو به خواب زده نمیشه بیدار کرد!

هه! رامینو بگو که چقدر همیشه مراعات تو رو میکرد... منم به خاطر اون حرفی نزدم. د آخه نمیفهمی که! بذار به پای نامردی! نامردی کسی که به زور میخواستی مال خودت کنیش!

دوس داشتن زورکی نیس!! اون چیزی ام که تو بهش رسیده بودی دوس داشتن نبود! تو اگه خودت عاشق بودی همون موقع میفهمدی که حس اون وابستگیه نه دوس داشتن! پس طلبکار وابسته ای نباش که خودتم وابستش شده بودی!! تلخه ولی باورش کن! تو ام یه وابسته ای بودی که حستو زیر بار حرفات به دوس داشتن تبدیل کرده بودی!!

تو رامینو از کسی دزدیدی، مال تو نبود! ببین! مال اونم نبود!! صاحبش از همون اول من بودم ! تو هیچ حقی نسبت به اون نداری!

ببین اون موقعی که تو به خیال خودت میخواستی بهش کمک کنی! من بودم که هم صحبت تنهایی و درد و دلاش بودم!

سطح درک و شعور بالات این چیزارو نمیفهمه! قلب آدمه که میفهمونه! تو با عقلت اومدی جلو من با قلبم!

ببین! خیلی قبل تر از اون موقعی که تو رامینو زیر سر داشتی اون مال من بود!

از رو جنازمم نمیذارم رد شی! مطمئن باش!

 



+ نوشته شده در شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 13:20 توسط پرنســـس |  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]